مدیریت وبلاگ پاتوق**هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد * . . .پاتوق

لوگوی سه گوش

پاتوق

درباره ما


می نویسم تاکه ویرانت شوم...
پروفایل مدیر : حمید
ایمیل مدیر وبلاگ
 
آخرین مطالب
نوشته شده در  مهر مادری

 

 مجموعه کامل اس ام اس های روز مادر، روز زن (sms) www.taknaz.ir

 

 

 

 

مادر ای والاترین رویا ی عشق

مادر ای دلوا پس فردای عشق

مادر ای غمخوار بی همتا ی من

اولین و آخرین معنای عشق

 

 

 

بیمارستان تخصصی کودکان از مراکز درمانی و بهداشتی است که احتیاج به مراقبتها و نظارت های ویژ ه ای دارد..

 

مهر مادری (عکس) www.taknaz.ir

مهر مادری (عکس) www.taknaz.ir




۱۳٩۱/٢/٢۳
نوشته شده در  ارزش

ارزش یک خواهر را از کسی بپرس که آن را ندارد.

ارزش ده سال را از زوج هایی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

ارزش چهار سال را از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.

ارزش یک سال را از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهایی مردود شده است.

ارزش یک ماه را از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.

ارزش یک هفته را از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

ارزش یک ساعت را از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان ملاقات هستند.

ارزش یک دقیقه را از کسی بپرس که به قطار ، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.

ارزش یک ثانیه را از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.

ارزش یک میلی ثانیه را از کسی بپرس که در مسابقات المپیک مدال نقره برده است.

زمان برای هیچ کس صبر نمی کند . قدر هر لحظه خود را بدانیم .قدر آن را بیشتر خواهید دانست که بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.




۱۳٩۱/۱/٢٢
نوشته شده در  شعری بسیار زیبا، الو سلام

 

الو؟

 منزل خداست؟
                                  

  این منم مزاحمی که آشناست
                             

 هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
                           

 ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
                               

 شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
                     

 به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
                                                    

 الو ....
                               

 دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
                     

 خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
                             

 چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر
                    

 صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
                            

 اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
                          

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
                          

 پناهگاه  این دل شکسته خانه ی شماست
                            

 الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
                         

  دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست




۱۳٩۱/۱/۱٢
نوشته شده در  شعر شمع از دکتر علی شریعتی
 

شعر شمع از دکتر علی شریعتی

 

http://www.shariati.com/gallery/084.jpg


.

شمع

تا‌ سحر ای‌ شمع‌ بر با‌لین‌ من‌

امشب‌ از بهرخدا بیدار با‌ش‌

.
سا‌یه‌ غم‌ نا‌گها‌ن‌ بردل‌ نشست‌

رحم‌ کن‌ امشب‌ مرا غمخوار با‌ش‌

.
کا‌م‌ امیدم‌ بخون‌ آغشته‌ شد

تیرها‌ی‌ غم‌ چنا‌ن‌ بر دل‌ نشست‌

.

برای مشاهده متن کامل شعر به ادامه مطلب بروید

 



ادامه مطلب

۱۳٩٠/۱٢/٢
نوشته شده در  فردا

فردا
ما ز فردا نگرانیم، که فردا چه کنیم

زیر این بار گرانیم که جان را چه کنیم
تو ز من ثانیه هایی که نه از ان من است می خواهی
آتشی را که نَه در جان من است می خواهی
روزگار روز مرا پیش فروشی کرده

دل بیدار مرا پیر خراشی کرده
هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم
چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم
قصد من نیت آزار نبود، جنس من در خور بازار نبود

 جنسم از خاک و دلم خاکی تر
روح من از تو ز من شاکی تر
جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا
دل گرفتار بلا و سزاوار بلا
   

 




۱۳٩٠/۱٢/٢
نوشته شده در  

سلام دوستان

لطفا نظر بدین وبگید از چه سایتهایی بیشتر خوشتون میاد (تفریحی,خبری,تالر گفتمان,..............

 

 

ممنون




۱۳٩٠/۱۱/٢۸
نوشته شده در  ثروتمندتر از بیل گیتس

 

 

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
پرسیدند: چه کسی؟

بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته …
یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛
از او پرسیدم: منو میشناسی؟
گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چطوری؟
گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.
(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم: هرچی که بخواهی!
اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟
گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.
پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.

 




۱۳٩٠/۸/٢۸
نوشته شده در  منشور کـوروش بـزرگ به زبان شعر



جهان در سیاهی فرو رفته بود
به بهبود گیتی امیدی نبود

نه شایسته بودی شهنشاه مرد
رسوم نیاکان فراموش کرد

بناکرد معبد به شلاق و زور
نه چون ما برای خداوند نور

پی کار ناخوب دیوان گرفت
خلاف نیاکان به قربان گرفت

نکرده اراده به خوبی مهر
در آویخت با خالق این سپهر

در آواز مردم به جایی رسید
که کس را نبودی به فردا، امید

به درگاه مردوک یزدان پاک
نهادند بابل همه سر به خاک

شده روزمان بدتر از روز پیش
ستمهای شاهست هر روز بیش

خداوند گیتی و هفت آسمان
ز رحمت نظرکرد بر حالشان

برآن شد که مردی بس دادگر
به شاهی گمارد در این بوم وبر

چنین خواست مردوک تا در جهان
به شاهی رسد کوروش مهربان

سراسر زمینهای گوتی وماد
به کوروش شه راست کردار داد

منم کوروش و پادشاه جهان
به شاهی من شادمان مردمان

منم شاه گیتی شه دادگر
نیاکان من شاه بود و پدر

روان شد سپاهم چو سیلاب و رود
به بابل که در رنج و آزار بود

براین بود مردوک پروردگار
که پیروز گردم در این کارزار

سرانجام بی جنگ و خون ریختن
به بابل درآمد، سپاهی ز من

رها کردم این سرزمین را زمرگ
هم امید دادم همی ساز وبرگ

به بابل چو وارد شدم بی نبرد
سپاه من آزار مردم نکرد

اراده است اینگونه مردوک را
که دلهای بابل بخواهد مرا

مرا غم فزون آمد از رنجشان
ز شادی ندیدم در آنها نشان

نبونید را مردمان برده بود
به مردم چو بیدادها کرده بود

من این برده داری برانداختم
به کار ستمدیده پرداختم

کسی را نباشد به کس برتری
برابر بود مسگر ولشکری

پرستش به فرمانم آزاد شد
معابد دگر باره آباد شد

به دستور من صلح شد برقرار
که بیزار بودم من از کارزار

به گیتی هر آن کس نشیند به تخت
از او دارد این را نه از کار بخت

میان دو دریا در این سرزمین
خراجم دهد شاه و چادر نشین

ز نو ساختم شهر ویرانه را
سپس خانه دادم به آواره ها

نبونید بس پیکر ایزدان
به این شهر آورده از هر مکان

به جای خودش برده ام هر کدام
که دارند هر یک به جایی مقام

ز درگاه مردوک عمری دراز
بخواهند این ایزدانم به راز

مرا در جهان هدیه آرامش است
به گیتی شکوفایی دانش است

غم مردمم رنج و شادی نکوست
مرا شادی مردمان آرزوست

چو روزی مرا عمر پایان رسید
زمانی که جانم ز تن پر کشید

نه تابوت باید مرا بر بدن
نه با مومیایی کنیدم کفن

که هر بند این پیکرم بعد از این
شود جزئی از خاک ایران زمین

منشور کـوروش بـزرگ به زبان شعر




۱۳٩٠/۸/٩
← صفحه بعد